مالیخولیا و خودکشی

این مقاله پیش از این در شماره 85-84 دوماهنامه « سوره اندیشه » خرداد و تیر 1394 منتشر شده است.


خودکشی در مقام کنشی که سوژه را از هستی اش ساقص می کند چگونه و تحت چه شرایطی می تواند به افسردگی ارتباط یابد؟ آیا می توان به وجود رابطه ای خطی میان افسردگی و پوچی اذعان کرد؟ در این صورت مباحث اگزیستنسیالیستی میان پوچی، واماندگی و عصیان مطرح می شود که موضوع این مقاله نیست. از این رو هدف نگارنده در این مقاله نه تبیین افسردگی یا خودکشی و نه مرور آرای اگزیستنسیالیست ها در این باب بلکه تحلیلی از جایگاه نمادین خودکشی در مقام « برگذشتن از ساحت نمادین و پرتاب در مغاک امر واقع» به مدد آرای روانکاوانه فرویدی – لکانی است.

نخستین صورت بندی روانکاوانه مالیخولیا توسط فروید در مقاله «ماتم و مالیخولیا» مطرح می شود. او میان ماتم (mourning) به منزله کنش سوژه در قبال از دست دادن ابژه که نهایت آن نوعی مصالحه و آشتی با جهان است و مالیخولیا (melancholia) که در آن سوژه پس از دست دادن ابژه همچنان میل به یکی شدن با آن را حفظ می کند، تمایزی برقرار می کند. به بیان فروید فرد مالیخولیایی در تقابل با فرد عادی که پس از کنار آمدن با از دست رفتن ابژه، انرژی لیبیدویی اش را معطوف به ابژه های دیگر می کند، لیبیدو را درونی کرده و به خود (ایگو) معطوف می دارد. نتیجه چنین درونی سازی شکل گیری نوعی نارسیسیزم( خودشیفتگی) است که در آن فرد از ابژه های جهان بیرون چشم پوشیده و منزوی می شود. نکته کلیدی در این جا این است که این نارسیسیزم  در عین حال نوعی نفرت از خود را نیز به همراه دارد زیرا او در نهایت به جای ابژه از دست رفته، شیفته بخش آرمانی شده ای از ایگویش شده است. « هیلاری کلارک» در مقاله « افسردگی و دلالت» می نویسد : « مالیخولیا واکنشی به از دست دادن ابژه مورد عشق است ... شخص مالیخولیایی با احساس عشق و خصومت همزمان، نسبت به ابژه از دست رفته و سرکوب شده دودل است؛ اندک اعتماد به نفس شخص اندوهناک نیز از سرزنش ابژه مورد عشق ناشی می شود که از آن به ایگوی خود بیمار انتقال یافته است. مالیخولیا « چنگ زدن به یک چیز » و واکنشی به فقدان است، نوعی سوگواری که به شکلی نارسیسیستی به شخص اندوهناک باز می گردد و احساس دردناک آن آمیزه ای دوگانه از عشق و نفرت، نوستالژیا و تجدید نظر است » (1). فرد مالیخولیایی فکر می کند که دنیا باید به خاطر احساسی که او از آن رنج می برد متوقف شود. احساسی که همان طور که گفته شد مبتنی بر نفرت / نارسیسیسم از خود است. به همین دلیل است که اساسا فرد مالیخولیایی از سوگواری و رنجور ساختن خویش لذتی سادومازوخیستی می برد.

فهم مفهوم مالیخولیا در وهله اول نیازمند تمایز برقرار کردن میان دو مفهوم «  فقدان» (lack) و «  خسران» (loss) است. فقدان به بیان لکان اساس سوبژکتیویته بشری است که از روز اول با سوژه انسانی همراه بوده و موتور محرک میل به شمار می آید. به این دلیل است که لکان سوژه را به جای سوژه ای منسجم، یکپارچه و توپر (S) با $ (نماد سوژه انشقاق یافته یا دوپاره) نشان می دهد. در این میان عاملی که میل را در سوژه به راه انداخته و علت آن محسوب می شود ابژه ای است که در ترمینولوژی لکان با ابژه a نامیده می شود. مساله جالب توجه و پیچیده این که ابژه a ابژه ای نیست که سوژه روزگاری صاحب آن بوده و سپس آن را از دست داده باشد بلکه ابژه a از ازل ابژه ای ناموجود، یک هیچی و خلاء بوده است. با این حال سوژه خیال می کند که روزگاری صاحب آن ابژه بوده و آن را از دست داده است و به این ترتیب خسران را جایگزین فقدان می کند. جورجو آگامبن این نکته اساسی را به زیبایی صورت بندی می کند :

« لیبیدو نمایشی بر پا می دارد که در آن چیزی که نمی تواند از دست رود یا گم شود به مثابه شیئی گم شده نمایان می شود، و چیزی که هیچ گاه نمی توانسته مایملک کسی بوده باشد زیرا احتمالا هرگز وجود نداشته است می تواند در مقام امری از دست رفته و گم شده به دست آید و تصاحب شود» (2).

واضح است که این « چیز » در عبارت آگامبن همان ابژه a است که از ابژه ای ناموجود بوده و ایگو در رابطه ای فانتاستیک و خیالی تنها فکر می کند که روزگاری صاحب آن بوده و حال آن را از دست داده است. بدیهی است که ابژه a نه ابژه حقیقی از دست رفته ( مانند عزیزی از دست رفته برای فرد سوگوار) که مازادی در آن ابژه حقیقی است که ادامه میل ورزی سوژه را ناممکن می کند.

اما مالیخولیا در مقام دیالکتیک خودشیفتگی – نفرت از خود، چگونه می تواند به خودکشی ارتباط یابد؟ چگونه تصویر آرمانی شده ابژه از دست رفته می تواند تمام افق زندگی سوژه مالیخولیایی را پر کند ؟در اینجا لازم است تا به آرای لکان و مفسران او در این باب بپردازیم.

از دید لکان مالخولیا ماحصل پرشدن تهی بودگی ابژه a به وسیله تصویر ابژه از دست رفته است. اگر به مفهوم سوبژکتیویته نزد لکان بپردازیم این مساله روشن تر خواهد شد. از دید او به هستی درآمدن سوژه ورود به زبان به واسطه اختگی نمادین است. در این جا سوژه به مثابه هستی ای سخنگو به واسطه خسرانی اولیه برساخته می شود. خسرانی پرناشدنی که سوژه ($) را به دیگری بزرگ (A) پیوند می دهد. لکان در سمینار 63-1962 خود مالیخولیا را اینگونه وصف می کند :

«مساله سوگواری اصرار بر باقی ماندن چه چیزی است؟ بندهایی که میل را به حالت تعلیق در می آورند به هیچ وجه نه در ابژه (a) که در i(a)یعنی بعدی آرمانی شده است که به صورت نارسیسیستی ساخته شده است » (3).

به بیان دیگر پروبلماتیک بودن مساله مالیخولیا به این خاطر است که در آن محوری که سوژه (S) را به ابژه a مرتبط می کند (لکان این ارتباط را با  $◊a نشان می دهد که همان رابطه به بیان درنیامدنی سوژه فقدان با ابژه – علت میل است) با محور بین ایگو و تصویر دیگری جایگزین می شود.اگر بخواهیم این مساله را با توجه به نمودار L لکان نشان دهیم در حقیقت روی محور بالایی نمودار تصویر آرمانی شده دیگری (i(a)) ، به جای ابژه کوچک a نشسته ، موتور میل سوژه را از حرکت واداشته و تنها و تنها معطوف به خود می کند.

 

/ 0 نظر / 109 بازدید