نگاهی به فیلم به تو فکر می کنم ! - برادران داردن (1992)
نویسنده : مهدی ملک - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
 

این نوشته پیش از این در شماره 35 نشریه سینما و ادبیات ، نیم ویژه نامه برادران داردن منتشر شده است.

... و عشق آخرین حرف ما بود !

نگاهی به فیلم « به تو فکر می‌کنم» 

 

 

فیلم « به تو فکر می‌کنم- 1992» دومین تجربه‌ی ناموفق برادران داردن در ساختن فیلم داستانی بلند پس از «فالش - 1987» محسوب می‌شود. به بیان هگلی این فیلم در حکم « امر جزئی» و استثنائی است که برسازنده کلیتِ انضمامی سینمای خاصِ داردن ها به شمار می‌آید . در واقع آن‌چه ویژگی‌های سبکی و تماتیک سینمای این دو برادر را از فیلم « قول – 1996» تا به امروز شکل می‌دهد همانند نماهای نزدیک با دوربین روی دست (دوربین – بدن)، دیالوگ نویسی‌های موجز و منحصر به فرد ، ارجاعات آشکار مضمونی به فلسفه اخلاق « امانوئل لویناس» ، و... به کلی در این فیلم غائب بوده و جای آن را انبوه کلیشه های سینمایی و سبکی متعارف و محافظه کارانه پر کرده است. لوک داردن در مصاحبه‌ای، فیلم را تلاشی در شناخت امکانات روایی سینمای داستانی می داند. به عنوان مثال او بیان می‌کند که چگونه بدون هیچ انگیزه یا هدفی دوربین را در زاویه‌ای گذاشته و فیلمبرداری انجام می شده است .حرکتی که بعدها ثمره‌ی خود را در یافتن یک همبستگی ارگانیک میان سبک و مضمون می‌یابد که پس از این فیلم ، به سینمای داردن‌ها معروف می‌شود. فیلم با تاثیرپذیری آشکار از فیلم «Riff-Raff» ساخته‌ی « کن لوچ» که یک سال پیش از آن ساخته شده است به بازنمائی بحران‌های صنعتی شدن و صنعت زدائی در شهر کوچک « سراین» ِبلژیک - شهری که فضای تمامی فیلم های داردن‌ها جز « سکوت لورنا» را در بر می‌گیرد – می‌پردازد. شهری متشکل از کارخانه‌ها و معادن که در دهه 1980 میلادی بنابر تصمیمات دولتی مبنی بر تعطیلی کارخانه‌ها با انبوهی از کارگرانِ بی‌کار و شخصیت‌های حاشیه‌ای روبه رو می‌شود. فیلم داردن‌ها تلاشی در به تصویر کشیدن اثرات این بحران در زندگی شخصیت‌های حاشیه‌ای این شهر است.

نمای افتتاحیه فیلم با دود کارخانه‌ها ، جنگل ِ لوله‌های صنعتی شروع شده و به صحنه‌ی جشنی کارگری برش می‌خورد که در خلال آن شخصیت « فابریس» به عنوان کارگر کارخانه ذوب فلزات معرفی می‌شود. نکته طنزآلودی که در همان سکانس اول فیلم وجود دارد بالابردن دسته گل از ساختمان به وسیله قرقره‌های صنعتی است که از طریق مکث دوربین ، بر نقش و اهمیت مرکزی کار صنعتی برای کارگرانی که اکثر ساکنان شهر را تشکیل می‌دهند تاکید می‌شود. پس از آن از طریق سکانس‌هایی زندگی خانوادگی فابریس همراه با همسرش « سلین» و پسر خردسالش به تصویر در می‌آید. فیلم به لحاظ روایی به سه بخش ِآرامش ، بحران و بازگشت به زندگی تقسیم می‌شود که در این میان بیکار شدن فابریس در پی تعطیلی کارخانه‌ها سرآغاز شروع بحران در زندگی اوست. بیکاری‌ای که به تدریج به بحرانی شدن روابط خانوادگی او با همسر و فرزند و دوستانش و در نهایت به الکلی شدن و فرار او از خانواده می‌انجامد. داردن‌ها به لحاظ بصری برای تشدید این دو موقعیت متعارض از کنتراست‌های مختلفی استفاده می کنند. نخست کنتراست رنگ در فیلم است که در موقعیت اول با نمایش رنگ های گرم (رنگ قرمز آجرها ، تابشِ رنگِ خیره کننده فلز ذوب شده و...) در تقابل با رنگ های سرد و خاکستری نیمه دوم فیلم وضعیت بحرانیِ زندگی فابریس را از لحاظ بصری تشدید می کند و دیگر استفاده از نور حداقلی (Low-Key) در اکثر سکانس‌های نیمه دوم است که باعث می‌شود عملا بیشتر زمان ِنیمه دوم فیلم در تاریکی ، فضاهای بسته و شب بگذرد. فیلم به موازات نمایش فرایند خود ویرانگری فابریس به تلاش‌های همسرش ، سلین ، برای یافتن او و حفظ زندگی خانوادگی نیز می‌پردازد. تلاشی که در انتها منجر به بازگشت فابریس به سوی زندگی می شود. حال فابریس برای رهائی از پوچی و چشیدن طعم دوباره‌ی زندگی نیازمند یک جهش است و آن وقتی است که در جریان ضرب و شتم یک کارگر راه سازی توسط کارفرمایش به دفاع از کارگر برخاسته و با کافرمایش درگیر می‌شود.

جدا از تمامی کلیشه های مضمونی و سبکیِ تکرارشونده ، فیلم واجد دو سکانس تغزلی و شاعرانه است که به زیبائی در چیدمان ِرواییِ فیلم موقعیتی قرینه دارند. در یکی از سکانس‌های ابتدائی فیلم، وقتی پاتریس در خانه برای همسر و فرزندش مشغول ِنواختن ترومپت است ، پسرش پرتقالی را برای او پرتاب می‌کند. در سکانس دوم که سکانسِ پایانی فیلم است ، وقتی پاتریس به شهر باز می‌گردد و در کنار خیابان مشغول دیدن مراسم کارناوالی است که در شهر به پا شده، ناگهان پسرش او را میان جمع پیدا کرده و پرتقالی را که در دست دارد به سوی پدرش پرتاب می‌کند ، فابریس نیز پرتقال را گرفته و آن را متعاقبا به سوی سلین که آن سوی جمعیت است پرتاب می‌کند . به این ترتیب پرتقال در جایگاه ِسیب ، به عنوان میوه عشق ، قرار گرفته به میانجی گریِ پسر‌ک ، حلقه‌ی اتصال خانواده مجددا شکل می‌گیرد . هم‌چنین سکانسِ‌کارناوال و جمعیت در تقابل با تمامی سکانس‌های تاریک و تنهایی پاتریس حکم نوعی تسکین با بازگشت به اجتماع و خانواده را برای او دارد . وقتی دوربین نرم و آرام عقب کشیده تا در قابی که پاتریس و سلین در میانه‌ی آن یکدیگر را در آغوش کشیده‌اند فیلم پایان یابد به نظر می‌آید که آن‌ها در مرکز دایره‌ای انسانی قرار دارند و دیگران نیز در شادی بازیافته‌ی آن‌ها سهیم هستند.

 داردن‌ها در این فیلم نه نگاهِ تراژیکِ «کن لوچ» به له شدن آدم‌های حاشیه‌ای در یک جامعه صنعتی را دارند و نه خوشبینی جامعه‌ی کاپرایی که در آن اجتماع برای نجات فرد طرد شده بسیج می‌شوند. آن‌ها فقط گوشه‌ای از بحران‌های اقتصادی و صنعتی و تاثیر ویران‌کننده آن به فرد را در قالبی که به ملودرام پهلو می‌زند به تصویر می‌کشند. برخی سینمای داردن‌ها را نمایشِ ناممکنیِ کنش قهرمان مرد نامیده‌اند. ناممکنیِ کشتن در مفهوم لویناسی برای «اولیویر» در فیلم «پسر – 2002» یا ناممکنی فروختن نوزاد توسط «برونو» در «کودک – 2005» ، شاید « به تو فکر می‌کنم» را نیز بتوان در عدم امکان خودتخریبیِ «پاتریس» و سقوط غایی اش قرائت کرد. برای داردن‌ها پس از این فیلم آتش بازی تازه شروع شده است.