نقد رابین وود بر فیلم ِ انسانیت - برونو دومٌن
نویسنده : مهدی ملک - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
 

این ترجمه یک بار در سومین شماره نشریه « سینما - چشم » ، ویژه‌نامه « برونو دومُن» منتشر شده است.

انسانیت / رابین وود

ترجمه: مهدی ملک

 

(توجه: من نمی‌توانم درباره این فیلم بنویسم بدون آن‌که پایان آن را آشکار نکنم، پایانی که می‌تواند غافلگیرکننده باشد. به خوانند‌گان توصیه می‌شود که پیش از خواندن این نوشته فیلم را دیده باشند.)

خوانندگان از این که مرا مدافع دیوید کراننبرگ ببینند متعجب می‌شوند، نفرت عمیق من از فیلم‌هایش در حال حاضر موجب بدنامی است. اما، دفاع من، نه به آثارش، که به رسواییِ مطبوعاتی به وجود آمده در جریان جایزه هیات داوران جشنواره کنِ۱۹۹۹ بر می‌گردد. فیلم رُزتایِ برادران داردن جایزه نخل طلا و جایزه بهترین بازیگر زن را به صورت مشترک دریافت کرد؛ به فیلم انسانیت برونو دومُن سه جایزه تعلق گرفت: جایزه بزرگ هیات داوران(جایزه رده پایین‌تر از نخل طلا)، جایزه بهترین بازیگر مرد و جایزه بهترین بازیگر زن به صورت مشترک (با امیلی دوکن ستاره استثنائیِ رُزتا). تصمیم هیات داوران نه تنها کاملا غیر‌منتظره بود، بلکه عمیقا مورد بی‌مهری قرار گرفت. کراننبرگ، به عنوان رئیس هیات داوران به تسلط و زورگویی به دیگر اعضا در انتخاب‌هایشان متهم شد، که البته مدارک روشنی در این زمینه وجود ندارد. آشنایی من با کراننبرگ محدود بود: ما چند ‌بار در اوایل دهه ۸۰ همدیگر را در گردهمایی مخالفت با سانسور در اونتاریو ملاقات کرده‌ بودیم. من او را فردی متشخص، آرام، تا حدودی کم حرف و شخصی بسیار خوش مشرب یافتم ( و او از قبل می‌دانست که من از فیلم‌هایش متنفرم ). مسلما این مربوط به زمان‌های دور است و او ممکن است تغییر کرده باشد. اما نمی‌توانم تصور کنم فردی که من او را ملاقات کرده‌بودم انسان زورگویی باشد، و اینکه چه گفته باشد که باعث شود دیگران، افراد برجسته مختلف و هیات داوران بر نظراتشان پافشاری نکنند؟

چه او ابراز سلطه کرده باشد چه نه، به هر حال، به نظر من اهدای جوایز نیازی به عذرخواهی ندارد. من ممکن است بخواهم ترتیب جوایز را عوض کنم اما نمی‌توانم تصور کنم که بیشتر از دو فیلم شایسته‌ی ماندن در رقابت بوده باشند. رُزتا بسیار خوب است. یک موفقیت ارزشمند بعد از شروع باشکوه برادران داردن با فیلم قول. انسانیت یک شاهکار است. گزارش رسیده است مبنی براین‌که اعضای مطبوعات در زمان نمایش مطبوعاتی فیلم به آن خندیده و آن را هو کرده‌اند. با توجه به ورشکستگی عمومی مطبوعات سرمایه‌داری، انتظار دیگری هم از آن‌ها نمی‌رود. انسانیت فیلم طاقت فرسایی‌ست؛ نه تنها در مدت زمان و کندبودن و ریتم آهسته عامدانه‌اش،بلکه در موضوعش، از این که فردی خود را ملزم به حمایت از دیگری می داند (و چه حمایتی بهتر از تمسخر ؟).

فیلم دومُن درباره چیست؟ درباره چیزی است که عنوان فیلم اعلامش می‌کند،  «انسانیت» به معنای واقعی و مطلق کلمه، دشواری‌های کسی که می‌خواهد انسان باشد، از روبه‌رو شدن انسانی با دردها و ترس های عمیق زندگی. تجربه‌ای که بیشتر ما در پذیرشِ آن اکراه داریم اما هر صبح وقتی روزنامه روزانه خود را باز می‌کنیم با آن روبرو می‌شویم. فیلم درباره سومالی‌ست، کوزوو، تیمور‌ شرقی یا درباره بی‌خانمانی و مردان و زنانی که هر زمستان در اطراف ما جان می‌دهند، درباره ضرب و شتم، تجاوز و قتل زنان، قتل‌ عامدرمدارس، درباره بی‌یاوری یک فرد، گیرافتادگی یک فرد، یاس یک فرد. هم چنین درباره عواقب این یاس است.

فیلم به عنوان نقطه آغاز (در واقع ، کمی بعد از نماهای شروع) جسد برهنه دختر نوجوانی که به صورتِ جنسی مورد تجاوز و شکنجه قرار گرفته و به قتل رسیده است را در قاب می‌گیرد. برخی دراین‌باره که دومُن ما را مجبور به تماشای نمای نزدیک (کلوزآپ) واژن خونینی که به طرز وحشیانه‌ای مورد تجاوز قرار گرفته است، اعتراض کردند، اما این برای هدف او که می‌خواهد ما را با تجربه ترومای مرد پلیس در فیلم همراه کند ضروری‌ست. فیلم قبلی دومُن (که به عنوان اولین تجربه سینمائی حاوی ویژگی‌های بسیار خوبی بود) زندگی مسیح، که به خاطر شخصیت مرکزی‌اش که تفاوت های آشکاری با چهره تاریخی- اسطوره‌ای کتب عصر جدید داشت، تا حدودی پیچیده بود. عنوانِ ]زندگی مسیح[ بیشتر مناسب این فیلم (انسانیت) بود، به خاطر پلیس پروتاگونیست‌اش،فَرَعون دو وینتر که به نوعی بدل به شمایلی از مسیح می شود. تجربه او از وحشت واپسین (نه تنها وحشت از مرگ دختر و رنج بردن از آن، بلکه وحشت از این که انسان دیگری مسئول آن است) هم به شفقت او برای دیگر انسان‌ها و هم به آمادگی او برای به دوش کشیدن بار گناهان دیگران منجر می‌شود. کنش‌های بعدی او نشان می‌دهند که او خود را به عنوان یک انسان در تمام عوامل بالقوه‌ای که می‌توانند منجر به انجام اعمالِ وحشتناک از سوی دیگران شود، شریک می‌داند.

به نظر می‌رسد این، موضوعی‌ست که تا حدودی می‌تواند موجب یک برداشت نادرست گروتسک‌وار از این ماجرا شود: این که در انتها مشخص می‌شود خود فَرَعون قاتل است (او تنها در مرکز پلیس نشسته است و دستبند بر دست دارد) و بنابراین کل فیلم رویایِ تبرئه‌آمیز او بوده است. چنین خوانشی فیلم را بی‌‌معنی می‌کند و تنها می‌تواند به عنوان یک برداشت نومیدانه بر خلاف مفاهیم آن باشد. دومُن مطمئنا امیدوار است که ما این امکان که فَرَعون می‌توانست قاتل باشد رادر نظر بگیریم (او در یک نمای آغازین طولانی نشان داده می‌شود که از صحنه جنایت فرار می‌کند) اما نه با یک حس ساده و دم دستی.

تصویر نهایی که پس از رو به رو شدن او با قاتل واقعی می‌آید (بهترین دوستش ژوزف)، این است که او به جای هرگونه برخوردی مثل نزاع یا سرزنش ژوزف (آنگونه که ممکن است انتظار داشته باشیم) او را در آغوش گرفته و می‌بوسد و-گویی- با هم گریه می‌کنند. بنابراین، این که او به دستِ خودش دستبند می‌زند باید بر مبنایِ بیانِ او از انسانیتِ مشترکِ بین آن‌ها قرائت شود.

دراین صورتآیا فیلم تعمقی بر گناه اولیه است‌؟ شاید. دومُن به شکل صریح و عمیقی در‌گیر اسطوره‌شناسی و ایدئولوژی مسیحی است و می‌توان فیلم را از یک نظر بر مبنای حس بنیادین و همیشگی وجود شر در ساحت آدمی دانست. این نگاه عمیقا با جهت‌گیری سیاسی فیلم همسواست. موقعیت فیلم، هم در زمینه اجتماعی و هم در سیاست‌های جنسیتی آشکارا چپ‌گرایانه است. در واقع هر دوی این زمینه‌ها در تصویر شخصیت مونث برجسته فیلم، یعنی دومینو جمع شده است. کسی که هم معشوق ژوزف و هم از شرکت‌کنندگان ثابت اعتصاب کارگران معترض و مسلما مثبت‌ترین شخصیت فیلم است.

برای «مسیح‌‌گونه‌ای» مانندِ فَرَعون ممکن است این رو‌در‌رو شدن با ترسی عمیق از وجود انسانی، منجر به نومیدی، عجز و انفعال شود. این مساله در تعدادی از صحنه‌های کلیدی فیلم موکد می‌شود:

۱-در سکانس رستوران، جایی که فَرَعون، ژوزف و دومینو برای صرف شام می‌روند، در هنگام صرف شام وقتی عده‌ای از افراد لایعقل با آوازهای قبیحی که با نام زن‌ها می‌خوانند موجب آزار و اذیت می‌شوند، و ژوزف به حالتی مردانه به این موضوع معترض می‌شود، اما فَرَعون با درماندگی می‌نشیند.

۲- این مساله با سکانس هدایت تور گردشگری جواب می‌یابد. ژوزف حالا در نقش آزاردهنده ظاهر می‌شود (تا حدی با توجیه بیشتر، او از طبقه کارگر است و گردشگران، بورژواهایِ از‌ خود ‌راضی‌ای هستند که اکثرا شامل زنان مسن می‌شوند، و اما آیا آنان واقعا مستحق این آزار هستند؟) در حالی که فَرَعون با لبخندِ محوی ایستاده است، ناراضی‌ست، اما اعتراضی هم نمی‌کند.

۳-فَرَعون کاملا از این که عشقش را به دومینو اظهار کند ناتوان است (اگر چه همه این را حدس زده‌اند)؛ وقتی در پایان دومینو خود را به او تسلیم می‌کند،فَرَعون ناتوان از پذیرفتن آن است (موضوع این قطع رابطه چندان روشن نیست: او تا حدودی به خاطر این حس از پذیرش آن امتناع می ورزد که فکر می‌کند دومینو عاشق او نیست). لااقل فَرَعون نسبت به ژوزف عاشق با ملاحظه‌تری‌ست، کسی که نمایش جنسیِ مردانه‌اش در حد اعلای وحشیگری‌ست.

۴- فَرَعون طرفِ جناح «نادرست»را در اعتصاب می‌گیرد (علیرغم این‌که‌ در جریان اعتصاب دومینو حضورآشکاری دارد)، زیرا به عنوان یک پلیس مامور و معذور است.

۵- دستبند صحنه نهایی می‌تواند به عنوان پذیرش «گناه نخستین» قرائت شود، اما هم‌چنین می‌تواند به مثابه عجز نهایی او نیز مد نظر قرار گیرد.

سبک فیلم زمینه‌ای را به وجود می‌آورد که مضمون آن را می‌توان با آرامش نسبی دنبال کرد. اگر کسی به من می‌گفت که موضوع فیلم انسانیت درباره چیست، انتظار من دیدن کاری بسیار احساسات‌گرایانه بود. دومُن دقیقا جهتی متضاد به آن می‌دهد: همه چیز آهسته، با فاصله، با برداشت‌های بلند و نماهای ساکن طولانیِ متعدد است (همانند شروع فیلم)، هر تصویر به صورت عامدانه و با زیبایی ساخته شده است، نما گاهی پس از این که کنش صحنه تمام شد نیز ادامه می‌یابد. ما نه به یک واکنش هیستریک، که به اندیشیدن دعوت می‌شویم. این البته قدرتی بیان نشدنی را به فیلم می‌افزاید، اگر چه ممکن است مخاطب را دچار نوعی از خود بیگانگی کند، مشروط بر این که ما امروزه انتظار (و قبول؟) هر شکلی از هنجارشکنی را در صدا و تصویرِ سینمائی داشته باشیم.

 

 

منبع: سینه‌اکشن؛ ۲۰۰۰