درباره فرهنگ و هویت نمادین
نویسنده : مهدی ملک - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
 

از روم باستان تا قرون وسطی همواره نوعی اینهمانی میان وجود فیزیکی فرد و جایگاه نمادین او در جامعه وجود داشت. این جایگاه نمادین یا دیگنیتاس (Dignitas) چیزی شبیه یک پست اداری یا رتبه ای حکومتی مثل فرمانده جنگ یا کشیش بود و از آن جائی که در این دوران انتخاب شغل یا حرفه فرد - حتی پیش از به دنیا آمدن فرد - تا حد بسیار زیادی معلوم بود اغلب این جایگاه نمادین در جامعه تغییر ناپذیر بود. به بیانی دیگر یک کفاش زاده را امکان یک فرمانده جنگی شدن یا احراز پستی حکومتی در تصور نبود. دهقان ، صنعتگر و شوالیه به نقش خود در نظام اجتماعی زنجیر بودند.

یکی از مهم ترین دستاوردهای عصر مدرنیته تزلزل در این هویت ثابت نمادین و ایجاد نوعی ناامنی در این هویت نمادین بود که دقیقا به همین دلیل یکی از ریشه های آزادی فردی نیز به شمار می رفت. این جداشدگی میان هویت اجتماعی فرد و خود شخصی او تبعات دیگری را نیز در پی داشت که یکی از مهم ترین آن ها امکان نقد جایگاه نمادین شخص و به طور کلی شکل گیری مفهوم " نقادی " بود. اگر قرار باشد هویت نمادین شخص و خود او از هم جدا باشند پس می توان هویت نمادین او (جایگاهی که او به سبب وکیل بودن ، استاد بودن و...دارد ) را مورد نقد قرار داد بدون اینکه مساله شخصی باشد.

در روانکاوی لاکانی شخص پس از شکست خوردن در فرایند هویت یابی (Identification) و تلاش برای یکی کردن تصویر آینگی با خود (هویت یابی اساسا از طریق دیگری) به عنوان یک سوژه ترک خورده ($) سعی می کند تا این شکاف یا خلاء را از طریق دیگری که دیگر از ساحت خیالی به ساحت نمادین تعویض شده است پر کند. نگاه سوژه به این جایگاه های نمادین نگاهی درمانده  است که برای هویت یابی خود را ملزم به یکی شدن با آن ها می بیند. این امر اساسا در جوامعی ایدئولوژیک که بر مبنای گزاره های کلی برتری نژادی ، فاشیسم ، ناسیونالیسم افراطی ، تک مذهبی و...اداره می شوند حالت برجسته تری دارد. نگاهی گذرا به سیل جوانانی که به عنوان مثال در انقلاب مائوئیستی چین ، با شور و شعفی همگانی پارچه های سرخ به دور بازو پیچیدند و یا در ایران پس از انقلاب به یکباره هیات کت و شلوار و کراوات را به پیراهن یقه بسته و گذاشتن ریش بر روی صورت تبدیل کردند سویه ای از همین شعف برای حل شدن در یک کلیت به منظور به دست آوردن  هویتی است که نام برده شد. غافل از این نکته لاکانی که خود هویت یابی نمادین - یا دیگری بزرگ - خود خط خورده (A خط خورده) و شکاف دار است.

امروزه نیز در ایران - به مانند بسیاری دیگر از کشورهای توسعه نیافته اقتصادی و فرهنگی - جایگاه اکثر افراد در جامعه تنها به واسطه همان اینهمانی میان شخصیت فردی - فیزیکی و هویت نمادین اش ساخته می شود. نمونه فعلی اش اینکه اکثر افراد پیشوندی قبل از نام خانوادگی خود یدک می کشند که نمایان کننده جایگاه اجتماعی آنان است . القابی چون دکتر ، مهندس ، حاجی ، سرکار ، حجه الاسلام و...که امروزه پیشاپیش نام تقریبا اکثر افراد جامعه قرار دارد و نام بردن نام شخصی بدون اشاره به چنین پیشوندهایی غالبا موجبات ناراحتی افراد را باعث می شود. برای نمونه ای دیگر می توانید به عناوین مولفان یا مترجمان کتاب های فارسی نگاه کنید که باز اغلب عنوان دکتر یا مهندس بر روی جلد با اندازه قلمی درشت و در مواردی حتی درشت تر از عنوان کتاب به چشم می خورد. این نمونه ها را مقایسه کنید با نمونه های غربی که در آن حتی سیاستمداران برجسته نیز در بسیاری از مصاحبه ها تنها با نام کوچک (نه حتی نام خانوادگی ) خطاب می شوند و در مورد مثال دوم نیز نام اسلاوی ژیژک ، تئودور آدورنو ، مارتین هایدگر و... (و نه دکتر ژیژک ، دکتر آدورنو و ...) در نوشته هایشان منتشر می شود.

نقد به تعبیر آدورنو در شکاف میان " من شخصی " و " هویت نمادین " فرد است که حرکت می کند و تا زمانی که چنین اینهمانی قرون وسطایی میان این دو وجود دارد عملا هر گونه نقد با توهین (به تعبیر مراد فرهادپور و امید مهرگان) یکی انگاشته می شود. توهین تلقی شدنی که ریشه در همان احساس ناامنی دارد.