نگاهی به فیلم نفوذی - مایکل مان (1999)
نویسنده : مهدی ملک - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
 

 
کارگردان: مایکل مان / فیلمنامه: اریک راث، مایکل مان بر اساس مقالۀ " مردی که زیاد می دانست" نوشته ماری برنر / مدیر فیلمبرداری: دانته اسپینوتی / تدوین: ویلیام گلدنبرگ / طراح صحنه: براین موریس / موسیقی: پیتر بورک / بازیگران: آل پاچینو(لاول برگمن)، راسل کراو(جفری وایگاند)، کریستوفر پلامر(مایک والاس) و... /محصول ١٩٩٩ آمریکا / ١۵٧ دقیقه.



خلاصه فیلم :
لاول برگمن تهیه کنندۀ برنامه خبری "۶٠ دقیقه" مایک والاس در شبکه CBS مدارکی را به طور ناشناس درباره تحقیقات در زمینه دخانیات دریافت می کند. پس از تفسیر یافته ها او به دکتر جفری وایگاند که به تازگی از بخش تحقیقات و توسعه شرکت عظیم سیگار براون و ویلیامسن (B & W) اخراج شده، شک می برد و احساس می کند او داستانی برای گفتن دارد. B وایگاند را تهدید به پس گرفتن مزایای پزشکی خانواده اش می کنند، مگر این که او قراردادی مبنی بر محرمانه نگه داشتن اسرار شرکت را امضا کند. با این وجود وایگاند در مقابل دوربین برنامه"۶٠ دقیقه" حقایق اتهام بر انگیز بسیاری را بازگو می کند و...


نفوذی آخرین فیلم "مایکل مان " فیلمساز صاحب سبک امریکایی در قرن بیستم است که بار دیگر حاوی دغدغه های همیشگی مولف یعنی زیر ذره بین بردن یک فرد از دل جمع و گسترش بستر درام روی موقعیت ویژه ای است که فرد در آن به شکل حقیقی کلمه درمانده است. مساله ای که پیش از نفوذی بهترین نمونه آن را در درماندگی شخصیت " نیل " – با بازی رابرت دنیرو- در فیلم مخمصه شاهد بودیم که تنها چندین ثانیه میان دو انتخاب کاملا متفاوت فرصت دارد. در نفوذی نیز چنان که در ادامه می آید خواهیم دید که چگونه کل روایت بر مبنای یک " لحظه " شکل می گیرد. لحظه انتخاب .
انتخاب وایگاند ابتدا انگیزه ای شخصی دارد و آن انتقام از موسسه ای است که او را اخراج کرده است. روایت از طریق نشان دادن گوشه هایی از زندگی شخصی وایگاند و نمایش نگرانی ها و مشاجراتی که او با همسرش سر مساله حقوق و بیمه درمانی پیدا می کند به این انگیزه علیت می بخشد. هم چنان که تحقیر و نهایتا تهدید وایگاند توسط کمپانی نیز مصالح لازم را برای شکل گیری درامی بر این مبنا مهیا می کند. در سویی دیگر لاول قرار دارد که به شکلی در ابتدا مسوولیت این ماجرا متوجه خود می داند اما او هم با پیشروی ماجرا ، انگیزه هایی دیگر پیدا می کند. از یک نظر ، تمامی داستان فیلم چگونگی استحاله این دو و تعویض انگیزه های وجدانی و انسانی با انگیزه هایی شخصی است که در مورد مایک والاس – مجری و تهیه کننده برنامه - نیز به شکلی رخ می دهد . این همان نکته اساسی و ارزشمند فیلم است که در آن بر خلاف داستان های ایده آلیستی که در آن افرادی قوی ، با اراده و مطمئن برای آرمان خود می جنگند ، در اینجا خود این انگیزه و آرمان که در دل تردیدها و خستگی ها و ترس ها نهفته است به تدریج شکل می گیرد . به همین خاطر است که فیلم " مایکل مان " جنبه ای انسانی و باورپذیر می یابد. اوج این تردید در نمایی است که وایگاند شبیه کاراکتر جیمز استیوارت در پنجره عقبی ، به خانه های گرم و روشن روبه روی پنجره هتل نگاه می کند. تردید انتخاب میان زندگی خرده بورژوایی یا ادامه دادن بازی که حالا دیگر بسیار خطرناک شده است ، چرا که همان گونه که گفته شد انگیزه او دیگر انگیزه ای صرفا ماجراجویانه یا از سر انتقام نیست. قیاس رابطه او با همسرش در ابتدا و انتهای فیلم معیاری از پدید آمدن این انگیزش مضاعف در وایگاند است.

اگر در ابتدای بحران (اخراج وایگاند) ، او از کنایه های همسرش سرخورده می شود در انتها به جایی می رسد که دیگر این مساله که همسرش او را به این علت ترک کرده است در حاشیه قرار می گیرد. هم چنین است برای لاول که سماجت و اصرار او به مشاجره و تقابل با مدیران بزرگ شبکه می انجامد که پیامد آن می تواند برای او بسیار سنگین باشد.
نوع میزانسن و نورپردازی فیلم به خوبی این احساس درماندگی از یک سو و شک و تردید در طی کردن ادامه راه را از سویی دیگر به خوبی با استعاره های بصری و فضاسازی های درخشان انتقال می دهد. استفاده از نماهای  نیمه نزدیک و فضای بسته که اغلب در دل اطاق ها ، رستوران ، هتل ، استودیو و ... تکرار می شود چنان احساس خفگی را تشدید می کند که اسلوموشن انتهایی فیلم در صحنه خروج لاول از ساختمان شبکه تلویزیونی ، خود رهایی می شود. فیلمساز در مقابل از حجم بالای دیالوگ در فیلم استفاده کرده است که علاوه بر دادن اطلاعات روایی از پیشرفت روایت ، مقداری از کسالت ناشی از این تعداد نماهای درونی کم می کند. 
در ابتدای فیلم لاول را می بینیم که به همراه والاس برای تهیه مصاحبه ای به خاورمیانه آمده است. والاس در اولین پرسشش از آیت ا.. درباره تروریستی بودن اعمال آن ها می پرسد و ... . مایکل مان به شکلی هوشمندانه چنین پرسشی را در اولین سکانس فیلم مطرح می کند و سپس ما را به قلب جامعه امریکا برده تا گروهی دیگر از تروریست ها را به ما نشان دهد. تروریست هایی که بر خلاف آیت ا.. و یارانش از ظاهری موجه و خوش پوش برخوردارند ، احتمالا اهل خانواده و تجارت هستند اما به شکلی بوروکراتیک ، برای انباشت سرمایه بیشتر خود مردم را به اعتیاد می کشانند.


قهرمان تنهای دیروز / قهرمان تنهای امروز
به اعتقاد نگارنده شباهت تطبیقی بسیاری میان درونمایه های اساسی این فیلم با " ماجرای نیمروز - فرد زینه مان / 1952" وجود دارد. در ماجرای نیمروز ، مارشال " ویل کین " - با بازی گری کوپر- در برابر عوامل خشونت و فساد می ایستد در حالی که به یاری دیگر اهالی شهر امید دارد ، اما در پایان در می یابد که باید به تنهایی نبرد کند. نکته قابل توجه این است که مردم می دانند که دار و دسته " فرانک میلر " - یاغی مشهور - باعث فساد و غارت در شهر می شوند اما آنقدر از او و همراهانش وحشت دارند که حاضر به مقابله نیستند. ویل کین پس از مایوس شدن از کمک دیگران ، به تنهایی میلر را شکست داده و در مقابل هیجان و شادی مردم ، با بی اعتنایی ستاره طلایی مارشالی را از سینه اش جدا و دور می اندازد و شهر را ترک می کند ، چرا که حالا او دیگر مردم شهر را شناخته است.

در نفوذی هم مشابه سکانس پایانی ماجرای نیمروز ، لاول پس از پخش برنامه 60 دقیقه وایگاند ، در برابر تشویق و تحسین والاس و پیشنهاد در برابر کارهای آتی ، استعفای خود را به والاس اعلام کرده و به سوی در خروجی می رود. لاول هم مثل کین ، قواعد بازی را دریافته است. اگر کین در برابر دشمنان مرئی و قابل شناسایی (میلرها) قرار داشت در اینجا وایگاند و لاول در برابر انبوه شبکه ها و نهادهای در هم پیچیده ثروت و قدرت سرمایه داری قرار دارند که همه چیز را در خود حل می کنند. گو اینکه یک بار وایگاند و لاول پس از هزینه های جانی (تهدید به مرگ کردن وایگاند) ، عاطفی (جدایی همسر وایگاند )،  مالی (اخراج وایگاند و قطه بیمه درمانی ) و...فراوان توانستند در برابر این غول نامرئی بیاستند و حقیقت را برملا کنند ، اما این مساله برای لاول که به خاطر حرفه و اعتبارش مدام در پی حقیقت یابی است تنها می تواند استثنایی باشد برای همه عمر ، پس چنین است که مارشال دل خسته عصر حاضر ، احتمالا میکروفن  یا آرم شبکه را از سینه اش جدا کرده و به سمت نامعلومی می رود.