تبعید در هفت چنبر زنجیر : پرسه هایی در اندیشه و اشعار نصرت رحمانی (2)
نویسنده : مهدی ملک - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥
 

دهه ١٣۴٠ از بسیاری از جهات دهه مهمی از لحاظ شماری از مهم ترین رویدادهای قرن بیستم است. در جهان ، سفر انسان به ماه ، جنبش های آنارشیستی دانشجویی ، جنبش زنان ، جنبش مه ۶٨ فرانسه ، جنگ ویتنام و کنگو و ... ظهور موسیقی راک و متعاقب آن جنبش هیپی ها ، ترور کندی و... و در ایران شیب تند مدرنیزاسیون و انقلاب سفید که منجر به سرازیر شدن خیل روستائیان به شهرها از جمله تهران شد ، فعالیت جنبش های چپ مثل چریک های فدائی خلق و دستگیری و اعدام عده ای از آنان ، بالارفتن نسبی قیمت نفت که در پی خود ظهور طبقه نوکیسه جدید با ارزشهای جدید را در پی داشت و... .

همان گونه که به اختصار نام برده شد از میانه های دهه ١٣۴٠ تغییرات زیادی در فضای شهری ایران - به خصوص تهران - به وجود آمد. تعارض طبقه مدرن و مصرف گرای جدید با ارزش های خاص خود و طبقه متوسط و زیر متوسط با ارزش های مذهبی - سنتی قدیم نوعی پارادوکس ارزشی را در فضای جامعه و رسانه ها به وجود آورد. عده ای سینما و رادیو را حرام می دانستند و در مقابل سینما رفتن و گوش دادن به موزیک روز از ارزش های طبقه دیگر به شمار می آمد.

میعاد در لجن  نصرت رحمانی انفجار این تعارض ذاتی مدرنیزاسیون است. در سال ١٣۴۶" میعاد در لجن " با قالبی خاص و مقدمه ای آنارشیستی وارد فضای ادبی ایران می شود. آنارشیسم رحمانی اگر در گذشته بیشتر شامل عادات و سنت های جامعه می شد در این مجموعه دامان روشنفکرنماهای زمانه را نیز می گیرد. میعاد در لجن با اشعاری که به نوعی در برخی سطور از وزن هم جدا شده اند در سبکی جدید ارائه می شود. در بسیاری از شعرهای این مجموعه ، آغاز شعر با هجاهای کوتاه و مسلسل وار حس طغیان می دهند :

واژه ها گندیدند

فاتحان پوسیدند

کودکان از نوک پستانک نارنجک ها

انفجار ، انفجار به عبث نوشیدند.                           

که آشکارا عصیانی است علیه دهه ای که در آن بیش از هر دهه دیگر جنگ و انقلاب و کشتار و تصفیه انسانی وجود دارد. پس از آن و در دومین شعر این مجموعه رحمانی با تلخی کنایه ای به " دروازه های تمدن جدید " می زند :

شهرداران کفن رسمی بر تن کردند

هدیه شان ؟

قفل زرینی بود !

بوی نعش من و تو ،

بوی نعش پدران و پسران می آمد

شهرداران گفتند :

نسل در تکوین است

نعش ها نعره کشیدند : فریب است ، فریب

مرگ در تمرین است !

*

ماهیان می دانند ،

عمق هر حوض به اندازه دست گربه است !

*

گورزاریست زمین

و زمان

پیر و خنگ و کر و کور.

در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست

دیرگاهیست که از هر حلقی زنجیری رسته است

و زبان ها در کام

فاسد و گندیده است !

لب اگر باز کنم

زهر و خون می ریزد

ای اسیران چه کسی باز به پا می خیزد ؟

راستی تهمت نیست

که بگوییم پسرهای طلایی اسارت هستیم ؟

و نخواهیم بدانیم نگهبان حقیقی حقارت هستیم ؟

نسل ها پرپر زد !

در این میان برخی دیگر از اشعار رحمانی هستند که به نقد جامعه و مناسبات شهری و مطابق معمول عشق های کور و سیاه می پردازند. در شعر " شعر ناتمام " شاعر به شکلی روایتی ، میل به خودکشی را روایت می کند و در پایان با توجه به این مساله که " یک لاشه بدبو و متعفن در زیر پای عابران ، نیست چیزی جز اختلال در نظم و امور ! " به سیگار کشیدن ادامه می دهد یا در شعر 007 شاعر به اسطوره های ساختگی نسل جدید - جیمز باند - می تازد و به شکلی زیبا به جنبه هایی از " شعر تصویر " می رسد. شعر 007 این گونه آغاز می شود :

نوشتم : 5

گفتم :

- شعری برای تو

لبخند مرد

اندوه خیمه بست .

که شاعر به شکلی زیبا پی به شباهت شکل ظاهری عدد 5 (البته در فرمت فارسی - عربی ) به شکل قلب انسان شده است.

سه سال بعد ، رحمانی در اوج محبوبیت و معروف بودن ، مهم ترین و کامل ترین دفتر شعر خود را به نام " حریق باد " ارائه می کند. او در مقدمه اش می نویسد :" آنچه ما را مجذوب کرده ، می انگیزد و به دنبال می کشد یک اصل نیست . که شرطی تقریبی است . به وادی یقین رسیدن ، در انتخاب راه نیست در اعتبار حوادث است." از این سوست که آرام آرام سویه های جبرگرایانه نیز در شعرش آشکارا می شود. در این دفتر نیز 7 شعر به هم پیوسته به نام های " تاول " وجود دارند که کلید درک اندیشه رحمانی در این سال ها هستند.

بهار موسم گل نیست

بهار فصل جدائی و بارش خون است

بهار بود که رویید لاله از دل سنگ

بهار نیست موسم خرمن .

بهار بود که درد مرا درو کردند !

بهار نقطه آغاز هیچگاه نبود

بهار نقطه فرجام بی سرانجامی است .

بهار بود که گهواره گور یاران شد ....

به من نگاه مکن

ز لاشه ام بگذر

چهار تاول چرکین

                           چهار جیب بزرگ

بدوز بر کفن ات ،

سکوت کن ، بگذر .

وگرنه این تو و این من

وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی

بهار بود که من ماندم و پریشانی !

اما رحمانی جبر گرای حریق باد ، نشستن و سکون را علاج سوختن در حریق باد نمی داند. " امید " در اشعار این دفتر گاهی به شکلی صریح ، " قفل یعنی که کلیدی هم هست ، قفل یعنی که کلید ! " و گاهی به شکل تلاشی برای فرو نرفتن در تباهی خود را نشان می دهد . تعبیراتی که شاید بسیاری از آن ها به شکل جملات قصار و به یاد ماندنی وارد حافظه ادبی نسلی شده بود : " من خسته نیستم ، در هم شکسته ام . دیریست در من خستگی تعویض گشته است به در هم شکستگی ! من خسته نیستم اگر چه در هم شکسته ام . این خود آیا امید بزرگی نیست ؟ ".

پس از حریق باد و در سالهای میانه دهه 1360 به توصیه دوستان ، نصرت رحمانی ساکن رشت می شود و سیزده سال پایانی عمر خود را در این شهر سپری می کند. پس از انقلاب سه مجموعه شعر به نام های " شمشیر معشوقه قلم " ، " پیاله دور دگر زد " و " بیوه سیاه " را منتشر می کند. اشعاری که آشکارا جدا شدن او را از آرمان گرایی های سال های جوانی و میانسالی نشان می دهند. طغیان و شورش در شعر او جای خود را به تاملات فلسفی می دهند که با سپیدمویی او در هماهنگی اند. شاعر در نخستین شعر مجموعه " پیاله دور دگر زد " ، به نام " انهدام " با طنزی تلخ می نویسد :

ای دوست !

این روزها با هر که دوست می شوم احساس می کنم : آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است !