سالی بهار بی چلچله و هفت سین می آید
نویسنده : مهدی ملک - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢
 

این هم اولین مطلب در آغاز چهارمین سال این وبلاگ به یاد نصرت رحمانی - امیر پیله شب - که پنجمین بهاری است که با او فال نوروزی می گیرم.شعری از او در سالهایی که شعر نصرت بیش از همیشه آینه تلخ روزگار ماست.

 

 

سماع خیزاب ها

ترا به باد نخواهم سپرد.

که از سلاله‌ی خونی،نه خاک و خاکستر.

بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست.

 

ترابه باد نخواهم سپرد.

بیا به رود بپیوند،

که رود راه گریز از من است در دل ما ،

و استحاله ی خودخواهی و خودی خواهی ست.

 

کدام پنجره باز است ؟

کدام پنجره در شهر مردگان باز است ،

که انتظار چنین رخنه کرده در دل من .

کدام گوش چنین تشنه است ؟

که رسته باز پیامی به خشک گاه لبم.

مرا که می خواند ؟

که راز دار و رسن می کشاندم سر کوی.

واز لب شمشیر ،

که زنگ می سترد؟

صدای صیقل شمشیر ، باور من را،

به خون می الاید،

صلای تهنیت است.

 

شب است.

شبی همه بیداد.

به ماه و آب نگه کن،

نماز را بشکن.

و روزه را بشکن.

پیاله را بشکن.

شکست را بشکن.

شکست نیست شکستن،

سکوت را بشکن.

 

شکن

        شکن

               بشکن

                      پای کوب بر من و ما

سماع رقص جنونت تبرک است بیا.

بیا که آینه از دوری تو گریان است .

 

بیا ز راه مترس

اگر چه در پی هر گام ، چنبر دامی است .

و راه ها همه مختومه اند بر سر دار.

بیا به اشک بپیوند، جوی باریکی ست ،

سپس به رود، اگر هدف دریاست.

 

شب است.

                در بدری،پشتوانه ی شب پیر.

نقاب پشت نقاب است.

شکنجه پشت شکنجه.

دریچه پشت دریچه.

میان پنجره هرگز کسی نکاشت ترا ،

که شب شوی ، شب بی رنگ انتظار شوی .

 

نبند پنجره را.

به پرده رحم مکن.

که پرده ها همه دیوارهای تزویرند.

به پشت پنجره ی بسته انتظار مکش .

شکن

      شکن

              بشکن .

                        چشم های پنجره را .

بیا ز راه مترس .

بیا و گمره باش .

سماع رقص جنونت تبرک است بیا.

 

 

مهار کردن نیرو خیانت است بیا،

بیا ،

که مرد می رود از دست در نهفتن ها.

چو آب در مرداب.

و در نهفت نیام ،

چه تیغ ها که فلج گشت در کف من و ما.

 

صدای سلسله و بند و دار می آید.

بیا،

بیا به اشک بپیوند جوی باریکی ست ،

سپس به رود ، اگر هدف دریاست.