مدرنیسم و ضرورت های تاریخی
نویسنده : مهدی ملک - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
 

 

مدرنیسم و ضرورت های تاریخی

نظم اشیاء و اپیستمولوژی عصر مدرن

میشل فوکو در کتاب دیرینه شناسی دانش ، مفهوم اپیستمه یا صورت بندی دانائی را به صورت زیر تعریف می کند : مجموعه روابطی اند که در یک دوره خاص به اعمال گفتمانی (Discourse)که منجر به اشکال معرفت شناختی علوم و شاید سیستم های صوری می شوند، وحدت می بخشند. از دیدگاه فوکو این اپیستمه ها که برسازنده سوبژکتیویته انسان در دوره های مختلف تاریخی هستند را می توان به صورت زیر دسته بندی کرد : رنسانس (تا1660م)، کلاسیک(1660تا1800)، مدرن(1800 تا1950) و بعد از مدرن(1950 تا بعد) .1

در دوره رنسانس فوکو ، همانندی را اپیستمه برسازنده گفتمان ها می داند. در این دوره با توجه به تئولوژی قرون وسطی تمامی جهان در عین کثرت و تفاوت هایشان جزئی از یک ماشین عظیم و ارگانیک هستند که خدا آن را آفریده و به علت تشابه کارکردی، انسان ، طبیعت و زبان خود همانند می باشند.

دوره کلاسیک با شکاف اپیستمولوژیکی خاصی از دوره رنسانس متمایز می شود و آن غلبه گفتمان ریاضیات کارتزینی دکارت در این دوران است. ریاضیات به عنوان علمی که قادر به سنجش و طبقه بندی اشیاست در این دوران نظمی را پایه گذاری می کند که در آن تمام اشیاء بر مبنای دو معیار این همانی / تفاوت جدول بندی می شوند. طبقه بندی اشیاء نیازمند طبقه بندی نظام نشانه ها بود که این خود به خلق مفهوم تازه ای به نام بازنمائی (Representation) انجامید. واژه های ذهنی می بایست در این نظم جایگزین اشیاء می شدند و هستی اشیاء به هستی نام ها وابسته شد. این دوران ، دوران انواع و اقسام دایره المعارف ها و کتاب های مرجع است و نیز پول کاغذی (اسکناس) به عنوان تکه کاغذی که ارزش خود را از بازنمائی ارزش سکه فلزی می گیرد مثال دیگری از غلبه گفتمان یاد شده در این عصر است.

در دوره مدرن (1800 تا 1950) ، فوکو ورود عنصر زمان را  -که تا پیش از این در اپیستمولوژی دوره های قبل غائب بود برسازنده صورت بندی های دانش مدرن می داند. این تحول نقش "جدول طبقه بندی" را که بر اساس شاخصه مکانی شکل گرفته بود، در سازمان دهی دانش از بین برد. برای اولین بار روابط بین عناصر و رابطه کارکردی آنها مدنظر قرار گرفت.. در این دوره تبیین تمامی تحولات از طریق قاعده "تشابه" و "توالی" که جایگزین قاعده "این همانی" و "تفاوت" دو دوره قبل شد، صورت گرفت. شکل گیری مفهوم انسان نو در این دوران با صیرورت و تکاملی همراه شد که بدون در نظر گرفتن عنصر زمان و شدن قابل تفسیر نیست. کل مفهوم بازنمائی که در آن اسامی و نام ها حائز جایگاه ویژه ای بودند به گونه ای تغییر یافت که این جایگاه به افعال رسید. تمامی افعال در دو پایه مشترک بودند : تبیین کارکرد اجزاء و زمان.2

به زعم فوکو، پس از دوران کلاسیک؛ "سوبژکتیویته"ی آدمی در قرن های هجدهم و نوزدهم جانشین لوگوس، خداوند و کل هستی شد ، در قرن بیستم " سوبژکتیویته "، انسان با اعمال انواع روش های کنترل و شیوه های رام کردن علمی (دموکراتیک و غیر دموکراتیک) از بین رفته و تنها زبان باقی مانده است.

اگر میشل فوکو به درستی بر بحرانی شدن سوبژکتیوته انسان قرن بیستم تاکید می کند و زبان را تنها عنصری می داند که پس از مرگ انسان به جای مانده است ، پس به تعبیر لیوتاری می باید این زخم ناسور خود را در زبان متجلی سازد. از یک سو پیشرفت های علمی ستایش برانگیز و از سویی دیگر شکل گیری فجایعی مثل دو جنگ بزرگ جهانی ، ترور و اردوگاههای گولاک پس از انقلاب نوید بخش اکتبر 1917 در روسیه ، میلیون ها کشته و آواره در جنگ های سراسر کره زمین پلشتی هایی را به بار آورد که قرون قبل خود نیز قابل قیاس نبود. اگر در جنگ های قدیم ، از دنیای باستان تا جنگ های صلیبی و... شجاعت و رزم آوری یکی از مولفه های مهم به شمار می آمد ، اکنون این عقل و گفتمان علمی پوزیتیویستی بود که با علمی ترین تئوری ها و تکنولوژی روشهایی مثل اتاق گاز آشویتس یا بمب اتمی را خلق می کرد که در کوتاه ترین زمان ممکن قادر به کشتار انسان های بیشتری می شد. این چنین بود که والتر بنیامین با نومیدی نوشت : مسیر حرکت تاریخ نه حرکت از بربریت به تمدن که از تیر و کمان به بمب های مگاتونی است.

گئورگ لوکاچ فیلسوف مجاری در کتاب تئوری رمان  با بر شمردن سه دوره حماسی ، تراژدی و فلسفی در فرهنگ باستانی ، قالب رمان را فرم بیانی مدرن برای انسان سرگشته و زخمی معاصر می نامد. به عقیده او تفاوت قهرمان رمان مدرن (او از دن کیشوت مثال می زند ) با قهرمانان حماسه (Epic) در این مساله نهفته است که قهرمان رمان مدرن تنها ، سرگشته و گم کرده راه است. لوکاچ دوران رمان را برای بشر دوران      Transcendental Homelessness  (بی خانمانی استعلایی ) نامید . صحنه جنگ قهرمان داستان با آسیاب بادی (دن کیشوت ) بیان گر نهائی تغییر دنیا، ارزش ها و سردرگمی قهرمان در این جهان است. برای قهرمانان داستایوسکی دنیا دروغی بیش نیست و قهرمان رمان احساس می کند که در یک دنیایی غریب و بیگانه بسر می برد؛ دنیائی پوشیده از “قراردادهای بی معنی” که مابین انسان ها منعقد می شوند.

تا اینجا اگر بپذیریم که طبق نظر لوکاچ اساسا فرم ادبی رمان بیانگر نوعی شکست سوبژکتیو است ، در این صورت زبان ، کارکرد و روایت طبق نظریه فوکو و لیوتار دیگر تاب انسجام ، نظم و خطی بودن رئالیزم و رمانتیزیسم قرن نوزدهمی را ندارد. از سویی دگر دستاوردهای عظیم فروید به خصوص در تبیین ضمیر ناخود آگاه به عنوان عاملی ناشناخته که کنترل اعمال انسان را در دست دارد ، تئوری های فیزیکی نسبیت انیشتین و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و... عوامل دیگری بودند که منجر به شکل گیری فرم هایی ادبی جدید شدند.

 فوتوریسم ، دادائیزم ، سورئالیزم ، کوبیسم (نقاشی) و... هر یک پاسخی به ندای سوبژکتیویته زخم خورده انسان نیمه اول قرن بیستمی هستند و نیز جریان سیال ذهن (Stream of Consciousness) . در جریان سیال ذهن لایه های پیش از گفتار (Pre Speech Level) که بر لوگوس (منطق) عقلانی غلبه دارند به شکلی طرحی با گسست های فراوان از فرم خطی و سیستماتیک و به صورت سیلان نامنظم و سوبژکتیو در نوشتار ظاهر می شوند. راوی که در رمان های کلاسیک معمولا به یکی از دو شکل دانای کل یا سوم شخص می باشد به صورت برون ریختگی های ذهنی غیر متعین در مکان و زمان شخصیت ها ارائه می شود.

اولیس نوشته جیمز جویس ، به سوی فانوس های دریایی و خانم دالوی نوشته ویرجینیا ولف ، خشم و هیاهو و گور به گور از آثار ویلیام فاکنر  و در آثار ایرانی شازده احتجاب ، آینه های دردار از هوشنگ گلشیری و داستان کوتاه بعد از ظهر آخر پاییز نوشته صادق چوبک به عنوان یکی از اولین نمونه های این تکنیک از نمونه های موفق این سبک هستند. یکی از متداولترین شیوه های روایتی در آثار جریان سیال ذهن استفاده از تکنیک تک‏گویى درونى ( (Interior Monologueمی باشد که در آن تغییراتی  که محیط در ذهن شخصیت ایجاد می کند(مثل دیدن یک منظره ) یا خاطره ای دوردست که در ذهن فرد زنده می شود را ما از طریق سیلان احساسات و ذهنیات او به شکلی تک گویی درونی می شنویم (می خوانیم) . در بسیاری از قله های این سبک ،گهگاه این تغییرات ذهنی که مدام در مکان و زمان سفر می کنند باعث تغییر نحو و زبان تک گویی نیز می شوند.

تداعی آزاد (Free Association)  که در آن واژه ای (ادبیات) یا تصویری به عنوان عامل برانگیزاننده واژه ها ، خاطرات ، تصاویر یا احساسات دیگر می شود از مهم ترین روش های پیوند قسمت های مختلف مونولوگ های درونی به یکدیگر است.  

خشم و هیاهو به عنوان شاهکار ویلیام فاکنر و یکی از مهمترین رمان های قرن بیستم شیوه جریان سیال ذهن را با استفاده از روایت سه شخصیت از فرزندان خانواده کامپسون به کار گرفته است. در فصل اول رمان ، روایت از نقطه نظر بنجامین پسر مجنون خانواده روایت می شود. جنون بنجامین و طغیان افکار و احساساتش به شکلی است که گهگاه سیلان ذهنیتش حالتی چنان هذیانی به خود می گیرد که انگار زندگی از دید بنجامین چیزی جز بوها ، صداها و خاطرات گنگ نیست: (از سرمای تاریک به سرمای روشن رفتم  ) . علاوه بر این در بسیاری از این تراوشات مغشوش ذهنی ، واژه ای ، تصویری ، شیئی و... برای او تداعی کننده خاطره ای یا امیدی است که جریان خطی روایت را بارها دچار وقفه می کند.


 " لاستر گفت : یه دقه صب کن. باز به اون میخ گیر کردی. هیچوقت نشده از این لا بری تو و به این میخ گیر نکنی. "

کدی مرا از میخ جدا کرد و تو رفتیم. کدی گفت دایی موری گفته نذاریم کسی ببینتمون و... .3

در این عبارت گیر کردن به میخ بنجامین را به خاطره ای در بیست و چند سال قبل می برد که در آن خواهرش کدی – که تنها کسی بود که او را دوست داشت – او را از میخ پرچین جدا کرده بود.

و هم چنان است که در جای جای فصل اول رمان ، صدای پرنده ای ، شعله آتشی یا تصویر گیاهی ذهن بنجامین را از زندگی روزمره جدا می کند.

فیلم هشت و نیم (1963) ساخته فدریکو فلینی نیز به طرز باشکوهی سیلان ذهن کارگردانی که می خواهد فیلمی بسازد درباره آنچه نمی داند را تصویر می کند. در فیلم فلینی نیز همانند رمان فاکنر ، روایت بارها و بارها از زندگی گوئیدو (با بازی مارچلو ماسترویانی) جدا شده و به ترکیبی از واقعیت (حال) ، خاطرات (گذشته) و رویاها (آینده) تبدیل می شود. به عنوان مثال عبارت جادوئی " آسا نیسی موسا " که از زبان مردی در مهمانی گفته می شود بلافاصله نمای مهمانی به نمائی از کودکی های گوئیدو ختم می شود که او سر به سر مادربزرگ پیرش می گذارد و یا در صحنه ای که گوئیدو و دیگران در صف گرفتن لیوان آب معدنی شفابخش ایستاده اند ، نما به نمایی از نوجوانی گوئیدو کنار دریا پیوند می خورد که پیر دختر دیوانه ای کنار آب دریا مشغول رقصیدن است. در اینجا آب همان مولفه ای است که نقش تداعی کننده را بر عهده گرفته است.


1-    دانش و قدرت ، میشل فوکو ، ترجمه محمد ضمیران ، 1378 ، هرمس

2-      نظم گفتار ، میشل فوکو ، ترجمه باقر پرهام ، 1385 ، آگاه

3-      خشم و هیاهو ، ویلیام فاکنر ، ترجمه بهمن شعله ور ، 1384 ، نگاه