نکاتی درباره رابطه عقلانیت و دین - قسمت اول
نویسنده : مهدی ملک - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠
 

برای یونانیان باستان عملا تمایزی میان شکل با ذات وجود نداشت. به عبارت دیگر هستی همان بود که لمس می شد و سوژه (فاعل شناسایی) به عنوان جزئی از هستی شناخته میشد. یونانیان باستان به تعبیر نیچه نگاهی دیونیزوسی به هستی داشتند و حکمت شادان شیوه زندگی آن ها به شمار می رفت. شور و شوق به زیستن ، کار ، لذت و هر آنچه در زیر آسمان بود برای آنها شورانگیز بود. بدن نیرومند و مجلل بودن زندگی و اسب سواری نیکی به شمار می آمد و زهد و و گوشه نشینی و فقر و..ضعف بود وشر. نیچه نخستین انحراف از دیدگاه دیونیزوسی به دیدگاه آپولونی را در میراث فلاسفه معبد المپ و به ویژه سقراط می داند که چون در زندگی شخصی اش از هر گونه زیبایی بی بهره بود کمر همت به وازگونی تخت یونانیان بست. در دیدگاه آپولونی که با سقراط و افلاطون کم کم فراگیر شد تنها تفکر به ذات و منشا هستی حسن به شمار می آمد و دیگر هیچ. نخستین بار در رسالات افلاطون اشیاء دو شقه شده و زیر پوسته ظاهری هر ابژه ، ذاتی قرار گرفت که شی ماهیتش را از آن می گرفت. به عنوان مثال یک گل به عنوان مجموعه ای از گلبرگ ها و میخک و ساقه و.. به خودی خود زیبا نبود بلکه زیبایی اش را در انعکاس ذات زیبایی می یافت که این زیبایی را به او حوالت داده است. افلاطون این ذات را " مثل " یا " idea" نامید. زیبایی ، قدرت ، رنگ و... هر خاصیت دیگر تنها جلوه ای از ایده زیبایی ، ایده قدرت ، ایده رنگ و..بود و او جمیع ایده ها یا منبع دربردارنده ایده ها را " خدا "نامید. او هم چنین اثر هنری را تنها تقلیدی از طبیعت می دانست و چون طبیعت نیز خود تقلیدی از ایده زیبایی طبیعی (یکی از ویژگی های خداوند) بود بنابراین او هنر را واجد ارزش نمی دانست. به همین دلیل است که در آرمانشهر خود جایی را برای هنرمندان در نظر نمی گرفت. از این پس بود که دیگر یونانیان نیز به جای زندگی خالص و بی واسطه سر در تفکر بردند و به کشف حقیقت در ذات اشیای عالم پرداختند.


چندین قرن بعد افکار افلاطونی و ارسطویی در مسیحیت سر برون آورد . مسیحیت با استفاده از قدرت جذب طبقه محروم اجتماع عملا از ایده های افلاطونی اخلاقی ساخت که به تعبیر نیچه اخلاق بردگان به شمار می رفت. نیچه در " تبارشناسی اخلاق "  بیان می کند که پیروان مسیح وقتی دریافتند که عملا دسترسی به ثروت ، قدرت  ، زیبایی و رفاه مقدور نیست به وارونه ساختن بنیان نیکی پرداختند. اگر تا قبل از آن " نیکی " و " خوب بودن " از ریشه قدرت و ثروت و جلال می آمد آنها نیکی را به فقر ، زهد ، فروتنی ، قناعت و... تغییر دادند که تماما از منشا ضعف می آمد و بدین سان بود که اخلاق و عطوفت مسیحی شکل گرفت.

دوران قرون وسطی دورانی تاریخ ساز و مهم در سیر تاریخ بشر است. با بدست گرفتن قدرت به وسیله پاپ ، کشیشان و کلیسای کاتولیک ، عملا خداپرستی و مذهب به عنوان تنها عاملی که فرد را محق حیات می کرد ، بدل به ساز و کار حکومتی شد. کار حتی به آنجایی رسید که فتواهایی مثل " نامه اغماض "  یا " letter of indulgence" می توانست حق حیات به انسانی بدهد یا او را نابود کند. نامه اغماض نامه ای بود که افرادی که طبق نظر کلیسا گناهکار شمرده می شدند ، می نوشته و در آن با غذرخواهی و دادن پول یا جواهر و... به کلیسا گناهان آنها بخشیده می شد و پاک می شدند. علم – بر خلاف آنچه غالبا ماجرای گالیله نتیجه گیری می کند – از ارزش فراوانی برخوردار بود ، چرا که تصور میشد که تمام علوم به صورتی منطبق با الهیات انجیلی هستند و به همین دلیل آموختن علم تنها برای طبقه مذهبی ، شاهزادگان و فرزندان کشیشان مجاز بود (اسکولاستیک) . در این سده ها بود " دکارت " کوشید تا با تمایز صلب و خط کشی شده سوژه – ابژه ، کوتیگوی معروفش را بیان کند که " من می اندیشم پس هستم". تمام هم و غم دکارت ساختن بنیانی فکری بر مبنای این تمایز بود که هستی برای بشر کتابی گشوده است که انسان (سوژه) با قدرت تفکر خود می تواند در آن دقیق شده و رمز و رموز آن را کشف کند. از دید دکارت خدا به عنوان مهندسی تصور میشد که با الگوی برهان نظم تمام هستی و کائنات را بر اساس ریاضیات طراحی و ساخت کرده است و انسان در این میان به عنوان موجودی که اشرف مخلوقات است سوژه ای در راه کشف این برهان نظم به شمار می آید. جالب این که دکارت پاسخ نداد که  مهندس کائنات چرا به عنوان مثال بدن یک سگ را از حیث مقاومت نسبت به سرما و گرما ، یا بیماری از جسم اشرف مخلوقات بارها و بارها قوی تر ساخته است ؟!

دوران رفورم و پیدایش مکتب پروتستانیسم لوتری – کالونی اگر چه دست کلیسا و پاپ را از تعیین حق حیات و اولی بودن بر جان انسان ها کوتاه کرد اما خود رهبران این مکتب نیز به علت کیش شخصیتی و تناقضات فکری اوضاع را بهتر ننمودند. لوتر معتقد بود که انسان در برابر خداوند هر چه خوارتر و ذلیل تر باشد و هر چه ما و منی را در خود بیشتر در هم بکوبد راه های سعادت برای او در دسترس تر است.

اگر چه لوتر انسان را از قید منبع قدرت کلیسا آزاد نمود اما او را با " ایمان " یا تسلیم محض بنده خدایی کرد که تمام قدرتش را از ضعف و خواری بندگانش می گیرد. جالب است که همین هیچ بودن اراده انسانی است که راه را برای پذیرش سلطه توسط انسان ها باز می کند ، چرا که دیگر تسلیم و بنده بودن یکی از ابزار های سعادت به حساب می آید.

و سرانجام روشنگری ! روشنگری چون طوفانی تمام پل ها و خانه های ساخته شده در قرن ها را فرو می ریزد.

" کانت " در رساله " روشنگری چیست ؟ " دوره روشنگری را مترادف با بیرون آمدن انسان از صغارت و بندگی و آغاز دوران سروری انسان بر هستی اش می داند. ایده روشنگری بسیار صریح و شفاف است : هر آنچه عقل و خرد انسانی آن را تایید و اثبات می کند حقیقت وگرنه آن را باید به دور ریخت. در این میان اسطوره ، مذهب ، آیین های قومی و..که بنیان عقلی ندارند مورد هجوم و استهزا قرار می گیرند و عقل بشر تضمینی برای سعادت و خوشبختی او می شود. خردی خود بنیان که وامدار هیچ متافیزیکی نیست. به عنوان مثال کتاب " کاندید " اثر " ولتر " نویسنده فرانسوی که در ان سالها نوشته شده به خوبی چنین نگرشی را نشان می دهد. " کانت " در طول حیاتش سعی می کند حدود توانایی خرد را مشخص کند و حتی اخلاقیات را نیز از درون این عقل خود بنیان استخراج نماید. خردگرایی تام تا آنجا پیش می رود که در قرن 19 باعث شکل گیری مکتب " پوزیتیویسم " می گردد. از نظر متفکران این مکتب مثل " جان استیوارت میل " خردگرایی علمی می تواند الگویی تام در مناسبات انسانی به دست دهد. بیولوژی ، ریاضیات و دیگر علوم تجربی می توانند فرمول هایی را به دست دهند که برای اجرا در جامعه انسانی هم مناسب باشند. دیدگاهی که از روز اول شکل گیری علم " جامعه شناسی " – توسط کارل مارکس – تا امروز مورد شدیدترین انتقادها از سوی جامعه شناسان باشد. در اواخرقرن 19 که سالهای اوج نهضت عقل گرایی صرف به شمار می آید تا سالهای 1920 ، نگاه مرکزگرا به انسان به عنوان مرکز محوریت اهمیت جهان هستی و اینکه انسان و عقلانیت او ضامن خوشبختی او هستند به ترتیب توسط سه متفکر ترک بر می دارد. کارل مارکس ، فردریش نیچه و زیگموند فروید.  مارکس با دیدگاهی اومانیستی ، به سرمایه داری می تازد و نتیجه عقلانی دیالکتیک ماتریالیسم را فروپاشی بنیان آن می داند. اگر چه این دیدگاه او به سرانجام نرسید اما نظریات جالب او پیرامون " فتیشیسم " – شی گرایی – که انسان به عنوان عدم لذت از کار روزانه خود و زائده ماشین بودن به او دست داده و او را به تدریج از حالت انسانی اش خارج می سازد شکافی در دل عقلانیت سودجو و مغرور عصر ویکتوریایی ایجاد می کند. سپس نوبت نیچه است که با خردستیزی رمانتیک خود اساس حقیقت یابی انسان را زیر سوال برده و حقیقت را صرفا مجموعه ای از استعاره های زبانی که به یکدیگر تاویل می شوند به شمار آورد. شکاکیت در عقل گرایی سرانجام با " فروید " تثبیت می شود. فروید در یکی از جالب ترین کشفیات خود پی به ضمیر ناخودآگاه ذهن بشری برده و بیان می دارد که انسان نه تنها به طور کامل از ریشه اعمالش آگاه نیست که در فراسوهای زنجیرهای پندار این ناخودآگاه است که همانند دستانی کنترل اعمال انسان را مثل عروسک خیمه شب بازی بر عهده دارد. هر چند در این سال ها نیز کسانی مثل " برتراند راسل " در پی این هستند که با نظریه " گراف " ها اساس هستی را تعیین کنند. اما حادثه بزرگ اتفاق می افتد و آن به قدرت رسیدن " آدولف هیتلر " در آلمان و زمامداری حزب " ناسیونال سوسیالیسم " در این کشور است.